|
سامان چه آرام در غربت آرمیده ای سامان میدونی چی از همه بیش تر منو ناراحتم کرده اینه که غربت رو به همه چی ترجیح دادی نمیدونم تو که می خواستی مرگ رو انتخاب کنی چرا در غربت چرا نیومدی ارومیه که لااقل کنار برادرت آرام بخوابی مگه تو عاشق برادرت نبودی مگه تو اونو دوست نداشتی ............. پس چرا غربت ................چرا تنها................چرا تنها چرا؟؟؟!!!! گلم چه آرام در غربت آرمیده ای این دسته گلها تقدیم به ................... گلهای آفتابگردان در روزهای ابری بلاتکلیفند ، مثل روزهایی که تو نیستی و من ...
چه سخته در جمع بودن ، ولی در گوشه ای تنها نشستن به چشم دیگران چون کوه بودن ، ولی در خود به آرامی شکستن . برای آرامش و شادی روحش دعا یادتون نره
دلم میخواد بیدار شم و ببینم همش خواب بود وهمه چیز جز رویایی بیش نبود اما نه خواب نیست بیدارم خبری که امروز شنیدم برام باور کردنی نیست ای کاش این بار هم فقط یه بازی کودکانه و یک شوخی بچه گانه باشه چی شد به اینجا رسید چی شد به اینجا کشید این داستان تلخ چرا قصه زندگیت سامان اینقدرغم انگیزتمام شد، یادم نمیره روز اولی که تو نت باهات اشنا شدم بعد یک آشنایی شماره تماس دادی که زنگ بزنم، یادم میاد چند بارخواهش کردی که تماس بگیرم من اومدم و از تلفن عمومی بهت زنگ زدم صدات هیچ وقت از یادم نمیره شوکه شده بودی زبونت بند اومده بود نتونستی خوب صحبت کنی و ادرس وبلاگت رو دادی یادم نمیره که اون روز بدون هیچ چیزی یکی از وبلاگت رو گفتی مال تو وتو اپشکن هنوز صدات تو گوشمه دلم برای شنیدن صدات تنگ شده باورم نمیشه سامان شاد که آسوده زندگی میکرد سامانی که یک زندگی بی دقدقه روداشت کجا رفت هر ماه همش گله از پول تلفن میکرد که حدود 100 هزار تومان میاد سامان خودت میدونستی من نمی تونم زنگ بزنم و شرایط مادی این اجازه رو نمیدا همش زنگ زدن بعهده تو بود و هزینه اون هم پای تو حتی چند ماه قبل که تماس گرفتی اخرین بار بود اون هم باز تو اخه سامان چرا گوش نکردی چقدر گفتم اهسته برو و ا تو هیچ کدوم از حرفهای منو گوش نکردی حتی دفعه آخر که ازت خواستم بری خواستگاری مهدیس و مثل یه مرد حرفهاتو بهش بزنی و تصمیم آخر رو پسرعموت گفت خواستی حلالت کنم اگه زنده بودی حلالت نمیکردم اما حالا نمی تونم حلالت نکنم .....حلالت کردم حلال این دنیا براش کوچک بود سامان دل کوچکی داشت و روحی بزرگ سامان رفت پیش برادرش حالا کنار اون آرام و راحت خوابیده سامان تو ترکیه به جرم مواد مخدر دستگیر شد و از اونجا اخراج شد (البته میگن بی گناه بود و بی گناهیش ثابت شده بود) سامانم همیشه تصمیم عجولانه میگرفتی و بدون فکر این بارم سامان تصمیمت عجولانه و بدون فکر بود چی میشه که به اینجا میرسیم زندگی آرام کنارخانواده رو با یه سرنوشت تلخ عوض میکنیم .......کجا اشتباه کردی سامان کجا سامان آرام بخواب که حلالت کردم
تقدیم به سامان و مهدیس عزیزم برایتون آرزوی خوشبختی میکنم
بعضی وقتا دل ادم اینقدر پره که یه ورق کاغذ برای خالی شدنش کافی نیست ... تو این ساعتا اگه همه چیزای خوب دنیا رو هم بهت بدن تو تو اونا رو با یه دل سیر گریه کردن عوض نمی کنی.......... اونقدر از خودت می پرسی چرا ؟ ؟ چرا باید این قدر تنها باشم که نتونم با کسی یه درد دل ساده کنم؟؟ چرا باید خوشحال باشم وقتی که نیستم؟ چرا باید لبخند بزنم وقتی که دلم گریه می کنه؟ رهگذرا خورد می شن گوش نمی ده .........چرا چرا؟؟!! نمی دونم چرا وقتی امروز این آهنگ رو گوش میدادم یاد تمام خاطراتم با سامان افتادم تمام حرفهاش ، تمام نوشته هاش، لبخندش ، اشکهاش، غمهاش،وشادیهاش همه چیز و همه چیز نمیدونم چندین بار این آهنگ رو گوش دادم شاید حدود صد بار شما هم یه بار بخونید بد نیست........ بی وفا عشق من به خدا اشک من می مونه رو گونم تا بیای پیش من رفتی یو بعد تو چه زجری کشیدم هنوز تار موتو به دنیا نمیدم تو رو به خاطراتمون منو بی خبر نزار،تو رو به اشک منتظر منو چشم به در نزار باشه میرم از پیشت (عزیزم) خداحافظ عشق من، ببخش روی ماه من واسه چی کینه عشق من دلت موندنی نبود خداحافظ عشق من حالا که نموندی بگو از من چه دیدی، چه ساده نشستی چه ساده پریدی بغضمو وقت جدایی نگه داشتم به سختی حتی واسه دل خوشی من دست تکون ندادی ،رفتی پس بزار روی ماهتو دم آخر نگاه کنم سخت با خاطراتت مون با دل خون وداع کنم وقت رفتنت نبود خدا حافظ عشق من دلت میشکنه یه روز، میدونی قدراشک من، سخت گفتنش ولی خداحافظ عشق من خداحافظ ................. من
چی بگم که خودم شوکه شدم از وقتی وبلاگ ساحل جون(مهدیس خانم) رو خوندم بهتر دیدم خودم چیزی ننویسم و مطالب اون رو کپی کنم و براتون بزارم مطالب زیر دل نوشته های مهدیس خانم، بخونید خودتون خوب متوجه حرفهام میشید من خودم هنوز گیجم برام باورش خیلی مشکله اکثر بچه های نت و دوستان وبلاگ نویس من رو به اسم ساحل می شناسن.اما من زندگیم اومدن و رفتن یکیش احسان ...بچه پولدار بی دردی که دنیایی از تفاوت ها نگذاشت مال هم بشیم .اما احساسم هیچوقت اونقدری که با سامان شکفت با کس دیگه ای نشکفت.به قول یکی از دوستام همه ی احساسم رو خرج سامان کردم . سامان کسی که تو 23 سالگیم وارد زندگیم شد خیلی متفاوت از بقیه بود.کسی که زخم خورده بود .درد کشیده بود.کسی که مرگ رو حس می کرد .کسی که می گفت مرد غم هاست وبرای مرگ آماده می شد.می گفت زندگیش از دست رفته و دیگه امیدی برای موندن نداره .من همیشه فکر می کردم همچین آدمی که دیگه چیزی واسه از دست دادن نداره ومرگ رو حس می کنه باید خیلی صادق باشه...واسه همین وقتی گفت دوستت دارم .وقتی گفت امید زندگی منی . وقتی گفت تا آخرش با من باش ...وقتی صداشو غمگین شنیدم .دلم لرزید..خواستم پناهش باشم تکیه گاهش باشم.و امید زندگیش باشم.خواستم به زندگی برگرد ه به هر قیمتی شده.حتی اگه قرار باشه پا روی آرزوهام بگذارم .قول دادم به خاطرش ازدواج نکنم .قول دادم فقط مال اون باشم گفتم پای عشقم می مونم و دل خیلی ها رو شکستم .می دونستم که عاشقشم خیلی دوستش داشتم حس شدید عاطفی جنسی فداکاری و نگرانی و...همه رو نسبت بهش داشتم .کم کم به خاطرش مریض شدم .حتی کار به حمله ی قلبی خفیف هم کشید...اما فهمیدم این آقا سامان .اونقدر ها هم که می گه منو دوست نداره وقتی برادرش فوت کردم فهمیدم با یه خانم دیگه هم در ارتباطه.رویا خانم. خواستم ترکش کنم. اما توضیح داد که رابطش با اون خانم دلایل دیگه ای داشته. . .و قول داد که دیگه با اون خانم رابطه ای نخواهد داشت. اون خانم هم از سامان خداحافظی کرد .احتمالا سامان بهش گفته بوده که من همه چیز رو می دونم .وقتی وب رویا رو خوندم نمی دونم چرا؟؟؟ولی خیلی حالم گرفت .از خودم بدم اومد که امید یه نفر رو ازش گرفتم.یه چند باری تصمیم گرفتم از جانب سامان براش نظر بگذارم و برش گردونم ...اما حس مالکیت نمی گذاشت .ولی...بعد یه ماه فهمیدم .هنوز با هم در ارتباطند...خیلی شکستم .خیلی داغون شدم چون بازم سامان بهم دروغ گفته بود ولی نمی تونستم خودمو گول بزنم با همه ی خیانت هاش هنوز عاشقش بودم وقتی رفت ترکیه واقعا حالم بد بود شب و روز نداشتم .نگرانش بودم ...دیگه حتی کلاس های خودمم رو به زور می رفتم.کم مونده بود بیفتم اما بازم یاد حرفای سامان که می گفت دوست دارم عزیز دلم بهترین باشه بهم امید داد تا امتحانم رو پاس کنم وقتی از ترکیه برگشت .بهم زنگ زد .خیلی خوشحال و شوکه شدم.البته فقط 2 بار تونستم باهاش حرف بزنم.اونم روزای اول اومدنش ...خیلی منتظر شدم ولی زنگ نزد.البته بیکار ننشسته و دائم به رویا زنگ می زنه و کلی با هم حرفای عاشقانه رد و بدل می کنند.من سامان رو با همه ی وجودم دوست داشتم .هر سلول بدنم رو که بشکافن داره سامان رو فریاد می زنه...دلم ...دلم واسه خودم می سوزه اون جواب همه ی دوستی ها و محبت ها و وفاداری های من رو با خیانت داد..دیگه انگیزه ای برای نوشتن ندارم..فقط می خوام بهش بگم که:با تمام وجود می خواستمش دلم می خواست یه زندگی بی خطر و شیرین برای هم بسازیم.دلم می خواست در کنار هم غم ها مون رو آتیش بزنیم...و ثابت کنیم هنوز تو این دنیا عشق حرف اول رو می زنه اما ...خوب ...اون نخواست .دیگه نمی تونم کاری بکنم...ولی دوست دارم عشقم رو باور کنه می خوام از همه ی دوستای خوبم که بهم سرزدندو نظر دادند تشکر کنم دیگه باید برم وقته رفتنه کنم...؟؟ سرنوشتم اینه ... همیشه تنها بمونم برای همتون بهترین ها رو آرزو دارم .با همه ی وجودم دوستت دارم سامان ها باشی مواظب خودت باش گلم تو حسرت دیدارت موندم
این هم آخر عاقبت حکایت من و سامان و مهدیس فقط می خوام به سامان بگم چرا!؟ واقعا چرا؟!؟!؟!؟!؟! حق میدم به سامان که به ریش من و مهدیس بخنده خودش داره ترکیه با دخترهای اونجا کیف و حال میکنه اون وقت من و مهدیس و امسال ما اینجا چه جوری حالمون به خاطرش گرفته هستش ونگرانشیم خنده دار نه ؟؟؟!! بخند سامان بخند واقعا انسانی که خدا خلق کرد که حتی فرشته ها بهش سجده میکنند میتونه اینقدر پست و حقیر باشه چند مطلب هم برای مهدیس گلم مهدیس گلم من پوزش میخوام الهی بمیرم درکت میکنم چه حال و روزی داشتی اگه زودتر بهم میگفتی خودم تمام مشکلات سر راه تو حل میکردم تا به سامان زودتر برسی اما قبل از هر چی یکم فکر کن سامانی بعد از مرگ برادرش گذاشت رفت ترکیه درست زمانی که همه خانوادش بهش احتیاج داشتند نبود، فقط فکر خودش بود آیا فکر میکنی شخص مناسبی هست برای ازدواج یا دوست داشتند یه زمانی که تو بهش احتیاج داری اون وقت کجاست؟؟؟ بازم میگم مهدیس گلم من معذرت میخوام امیدوارم منو ببخشی وبه عشقت برسی امیدوارم خوشبخت بشی وموفق سرت رو بالا بگیر دختر نبینم غم رو تو چشمات مهدیس جون این هم مطالب خداحافظی ممنون از همه کسایی که تو این وبلاگ یار و یاورم بودند واز همه اونها تشکر میکنم بعدش هم عذر خواهی از همه شون معذرت میخوام امیدوارم منو ببخشند واز این وبلاگ درس عبرتی بگیرند بخصوص یه مجنون(نوشین)عزیز نوشین جان مواظب خودت و احساس پاکت باش من به اخر راه رسیدم تو تازه اول راهی بازم میگم فعلا فقط درس گلم درس همه شما رو دوست دارم و به خدای بزرگ میسپارم شما رو به همون خدایی که می پرستید قسم تون میدم که با احساسات هیچ کس بازی نکنید،امانت دار.... احساس ،غرور،جوانی قلب و آبروی هم دیگه باشید در حسرت دیدار همه شما موندم خدانگهدار
نمی دونم چی بگم و چی بنویسم بهتر دیدم سکوت کنم عکسها خود شون حرفهای دل من رو میزنند و فقط میگم ................ در حسرت دیدارتم نازنینم
کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده، گفتم: اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون هم گريش ميگيره، گفتم: يه خواهش دارم، وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار، گفتي: چشم، حالا امروز من دارم گريه ميکنم اما آسمون نمی باره، تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم ميخندي این عمر لعنتی تمام میشه کیییییییی داغون داغونم دیگه دارم آخرین نفسهامو میکشم دارم میمیرم خدایا دارم دیونه می شم دیونه دیگه تحملی برام نمونده، نمونده به خداییت دیگه نمونده دیگه دارم از پا می افتم دیگه تحمل ندارم ، دیگه صبر ندارم این روزها همش به فکر ...... هستم ،به خودم گفتم یه روزی که خونه خالی کار رو تموم میکنم نمی دونم این فکر ها چیه که این روزها یه لحظه از من دور نمیشه مشکلات داره منو از پا در میاره گریه یه لحظه از من دور نمیشه یادم میاد از وقتی دنیا اومدم تنهایی و مشکلات با من بود یک لحظه درد و غم واشک از من جدا نشده یه لحظه فکر نکردم که کسی هست که منو دوست داره، دوست داشتن سامان رو هم باور نکردم یا نخواستم باور کنم میدونستم سر انجام دوستی مون به کجا ختم میشه ، فقط براش دعا میکنم که هر جا هست سالم و سرحال و خوشبخت باشه خدایا تو بگو چیکار کنم ،چه طوری این مشکلات رو پشت سر بزارم چه طوری تحمل کنم کمکم کردی که به سامان فکر نکنم ، کمکم کردی واقعییّت زندگی مو بپذیرم خدایا پس چرا کمک نمیکنی که مشکلاتم حل شه ،سختیهام تموم شه خدایا کی این همه درد و رنج تموم میشه ،کی نور امید میاد تو زندگیم خدایا تحمل سختیهای این زندگی از حد تحملم خارج شده خدایا یه انسان چقدر تحمل داره مگه چقدر صبر وطاقت داره خدایا تو رو به خداییت به بدن ضعیفم رحم کن به خداییت دیگه ظرفیت ندارم دیگه طاقتم طاق شده دیگه بریدم بریدم لعنتی رو تموم کن سرم داره میترکه دارم از غم و ناراحتی منفجر میشم ،همین روزهاست که از فکر و خیال و غم و غصه سکته مغزی کنم و مغزم از کار بیفته خدا کنه که زودتر از شر غم و غصه دنیا خلاص شم اگه این قلب خیال ایستادن نداره لااقل زودتر این مغز از کار بیفته بچه ها تو رو خدا برام دعا کنید ،دیگه از بس فکر خیال کردم برام نایی نمونده دیگه مغزم کار نمیکنه از فشار عصبی نمی تونم راه برم چشمام سیاهی میره گیج میخورم چی بگم هر چی مشکل جسمی و روحیه، داره به سراغم میاد اولش افسردگی ....... جسمیش بماند ........ بی خیال کسی که تمام فکرش مردنه دیگه این چیزها براش اهمیّتی نداره
|
About![]()
شربتی از لب لعلش نچشیدیم وبرفت
Home
|